گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

مادام بوواری

رغبتم نیست چیزهای تکراری بنویسم. آدم اگر به جای فستیوالِ «کَن» بنویسد «وِنیز» و لاله مرزبان را بنشاند روی صندلی ترانه علیدوستی، آب از آب تکان نمی‌خورد: «ما ایرونیا خیلی بدبختیم…

مرد شکلاتی

هر شب رأس ساعت ۹ با پلاستیک سفیدرنگی پر از شکلات وسط میدان حاضر می‌شود. یک روز کاکائویی می‌آورد، یک روز ژله‌ای و گاهی هم آبنباتی. دست می‌کند توی پلاستیک و دانه‌دانه شکلات‌ها را جلوی…

دست به ماشه

دست از اسلحه بکشم؟ خیانت است به خودم، وجدانم و کشورم. به قول آقای یامین پور که در عربیکا نوشت: «کسی که می‌تواند بنویسد و قلمش را زمین می‌گذارد؛ مثل سربازی است که می‌تواند بجنگد و…

بایگانی

وسایل مورد علاقه‌اش را چیده بود روی میز. بین لنج چوبی و ماشین‌های مورد علاقه‌اش یک قطعه‌ی فلزی گذاشته بود و نمی‌گذاشت کسی دست بزند. هرچه فکر کردم یادم نیامد از کجا آورده خانه. یکی از…

مگه ما فقیریم؟!

تازه از حرم برگشته بودیم که همسرم گوشی را دست گرفت. صدای زمزمه‌اش بلندتر از همیشه بود: «آخر کار خودشون رو کردن.» به سختی آب دهانم را قورت دادم: ـ چی شده مگه؟ ـ بنزین رو گرون کردن. ده…

بوشهر

شکار تورم

پشت شیشه‌ی عقب پرایدش نوشته بود: «کاش نبودی ای تورم.» پلاک خوزستان بود. رد آفتاب‌سوختگی روی کاپوتش واضح‌تر از هر چیزی به چشم می‌آمد. بهش می‌آمد سال تولیدش حوالی ۹۰ باشد. لابد به‌خاطر…

شام هر شب

ـ کی شام نون و پنیر می‌خوره؟ هر شب، هر شب، این هم لقمه‌ی نون و پنیر به نظرم که اسرافه... دوستم که تا آن وقت فقط پرچم را تکان می‌داد بعد از مکث کوتاهی سرش را با اکراه به نشانه تائید من…

مردمِ تو خیابونن دیگه

چند تا بساط امانت کتاب وسط تجمع میدان شهدا پهن شده بود. امانت دادن آن هم به مردم غریبه‌ی توی خیابان رسم عجیبی بود. یک مادر با دو تا دخترهای ۷ ۸ ساله‌اش کتاب چیده بودند روی حصیرشان.…

ده روز

بعضی اتفاق‌ها را نمی‌شود روایت کرد. هرچقدر هم بمانند، ته‌نشین نمی‌شوند. نمی‌نشینند یک گوشه‌ی ذهن تا بعد، یک روز که خواستی، دستت را ببرند سمت کاغذ و بگویند: «حالا بنویس.» چند بار…