مرزبانی که به مرز پشت کرد!
صدای ویدیو را میبندم. لیست اسامی را از صفحهی یادداشت گوشیام باز میکنم. دکمهی ضبط صدا را فشار میدهم. شروع میکنم به خواندن به جای تو تصور میکنم آن بالا ایستادهای و وقتی…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
صدای ویدیو را میبندم. لیست اسامی را از صفحهی یادداشت گوشیام باز میکنم. دکمهی ضبط صدا را فشار میدهم. شروع میکنم به خواندن به جای تو تصور میکنم آن بالا ایستادهای و وقتی…
رغبتم نیست چیزهای تکراری بنویسم. آدم اگر به جای فستیوالِ «کَن» بنویسد «وِنیز» و لاله مرزبان را بنشاند روی صندلی ترانه علیدوستی، آب از آب تکان نمیخورد: «ما ایرونیا خیلی بدبختیم…
هر شب رأس ساعت ۹ با پلاستیک سفیدرنگی پر از شکلات وسط میدان حاضر میشود. یک روز کاکائویی میآورد، یک روز ژلهای و گاهی هم آبنباتی. دست میکند توی پلاستیک و دانهدانه شکلاتها را جلوی…
دست از اسلحه بکشم؟ خیانت است به خودم، وجدانم و کشورم. به قول آقای یامین پور که در عربیکا نوشت: «کسی که میتواند بنویسد و قلمش را زمین میگذارد؛ مثل سربازی است که میتواند بجنگد و…
وسایل مورد علاقهاش را چیده بود روی میز. بین لنج چوبی و ماشینهای مورد علاقهاش یک قطعهی فلزی گذاشته بود و نمیگذاشت کسی دست بزند. هرچه فکر کردم یادم نیامد از کجا آورده خانه. یکی از…
اینجا میتوانست یک میدان معمولی باشد؛ میدان کاج، میدانی در شهرک غرب. اما میدان تسلیم اسلام شد و شد همسایهی مسجدالرسول. حالا دیگر میدان معمولی نبود. کمکم عاشق شد؛ عاشق علی و به جرم…
تازه از حرم برگشته بودیم که همسرم گوشی را دست گرفت. صدای زمزمهاش بلندتر از همیشه بود: «آخر کار خودشون رو کردن.» به سختی آب دهانم را قورت دادم: ـ چی شده مگه؟ ـ بنزین رو گرون کردن. ده…
پشت شیشهی عقب پرایدش نوشته بود: «کاش نبودی ای تورم.» پلاک خوزستان بود. رد آفتابسوختگی روی کاپوتش واضحتر از هر چیزی به چشم میآمد. بهش میآمد سال تولیدش حوالی ۹۰ باشد. لابد بهخاطر…
آقای امینی عین ۱۸۹ شب تجمع، میاندار دسته بوده. عین ۱۸۹ شب را گوشگیر توی گوشهایش گذاشته تا جلوی بلندگوها بایستد. درست جایی که هیچ جای ایستادن ندارد؛ دو تا پایش را با طناب به…
ـ کی شام نون و پنیر میخوره؟ هر شب، هر شب، این هم لقمهی نون و پنیر به نظرم که اسرافه... دوستم که تا آن وقت فقط پرچم را تکان میداد بعد از مکث کوتاهی سرش را با اکراه به نشانه تائید من…
چند تا بساط امانت کتاب وسط تجمع میدان شهدا پهن شده بود. امانت دادن آن هم به مردم غریبهی توی خیابان رسم عجیبی بود. یک مادر با دو تا دخترهای ۷ ۸ سالهاش کتاب چیده بودند روی حصیرشان.…
بعضی اتفاقها را نمیشود روایت کرد. هرچقدر هم بمانند، تهنشین نمیشوند. نمینشینند یک گوشهی ذهن تا بعد، یک روز که خواستی، دستت را ببرند سمت کاغذ و بگویند: «حالا بنویس.» چند بار…