پیرزن میوه‌فروش، گوشه‌ی خیابان، کنار نوبرانه‌هایش نشسته بود و تسبیح می‌گرداند. سیب‌های سرخ و خوش‌رنگ او از دور برای ما خودنمایی می‌کرد.

خواهرم گفت: «سیب‌هایش ترش و آب‌دار است. آن‌قدر از او سیب خریده‌ام که مرا می‌شناسد.» چند قدم به سمت او رفتیم که توجهش جلب شد. تا نگاهش به خواهرم افتاد، با غمی سلام کرد و پرسید: «برای بدرقه‌ی رهبر می‌ری قم؟» هنوز سؤال اول تمام نشده، بعدی را پرسید: «نمی‌شه منو با خودت ببری؟»

خواهرم با لبخندی جواب سلامش را داد؛ ولی نمی‌دانست چه جوابی بدهد.

پیرزن که دید خواهرم درباره‌ی قم جوابی نداده، اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: «خیلی آقا رو دوست داشتم. یک‌تنه کشورمون رو حفظ کرد. یک‌تنه مراقب همه‌چیز بود. وقتی حرف می‌زد دلم قرص می‌شد.»

یک‌دفعه صدای پیرزن لرزید و اشک روی گونه‌اش چکید: «همه‌چیزمون رو از رهبر داریم. ای کاش نمی‌رفت. ای کاش بود. چی می‌شد آقا رو به ساری هم بیارن؟ ما که پای رفتن به تهران و قم و مشهد نداریم، چیکار کنیم آخه؟ هیچی که از دستم برنمیاد، با این تسبیح براش صلوات می‌فرستم.»

آبجی خم شد و دست روی شانه‌اش گذاشت: «ماشاءالله به معرفتت حاج‌خانم. برای ما هم دعا کن.»

وقتی با او خداحافظی می‌کردیم، هنوز قطره اشکی روی گونه‌اش خودنمایی می‌کرد.

جامانده‌ها با آن قلب‌های شکسته‌شان، نگاه خاصِ آقای شهیدمان را از آسمان‌ها برای خود دارند. آن‌ها که در حسرت دیدار آخر، مانند پرنده‌ای در قفس بی‌تابی می‌کنند؛ شاید ندانند، اما شهید سیدعلی خامنه‌ای آن‌ها را می‌بیند و دوستشان دارد.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.