حاج صالح
سرباز آمریکایی با جلیقهی ضدگلولهی نخودیاش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» پاسپورتت رو بده من این را با صدای بم و با لحن بالا…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
سرباز آمریکایی با جلیقهی ضدگلولهی نخودیاش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» پاسپورتت رو بده من این را با صدای بم و با لحن بالا…
آلبوم عکسهای تجمعات محله را که ورق بزنی، همیشه در صف اول، نشسته است. یک بار عکس رهبر را در آغوش گرفته؛ یک بار کنار رفیقش نشسته؛ یک بار هم کنار همسرش. مشت گرهکرده و پرچمش اما، همراه…
استاد فلسطینیِ ما وقتی از آداب و رسوم مردم فلسطین صحبت میکند، بلافاصله بعد از آن میگوید: «ولکن قبلالحرب.» جملهاش اینگونه است؛ انگار یک نفر با گوشهٔ ناخنش بزند زیر زخمِ خونبستهٔ…
صدای ویدیو را میبندم. لیست اسامی را از صفحهی یادداشت گوشیام باز میکنم. دکمهی ضبط صدا را فشار میدهم. شروع میکنم به خواندن به جای تو تصور میکنم آن بالا ایستادهای و وقتی…
رغبتم نیست چیزهای تکراری بنویسم. آدم اگر به جای فستیوالِ «کَن» بنویسد «وِنیز» و لاله مرزبان را بنشاند روی صندلی ترانه علیدوستی، آب از آب تکان نمیخورد: «ما ایرونیا خیلی بدبختیم…
هر شب رأس ساعت ۹ با پلاستیک سفیدرنگی پر از شکلات وسط میدان حاضر میشود. یک روز کاکائویی میآورد، یک روز ژلهای و گاهی هم آبنباتی. دست میکند توی پلاستیک و دانهدانه شکلاتها را جلوی…
دست از اسلحه بکشم؟ خیانت است به خودم، وجدانم و کشورم. به قول آقای یامین پور که در عربیکا نوشت: «کسی که میتواند بنویسد و قلمش را زمین میگذارد؛ مثل سربازی است که میتواند بجنگد و…
وسایل مورد علاقهاش را چیده بود روی میز. بین لنج چوبی و ماشینهای مورد علاقهاش یک قطعهی فلزی گذاشته بود و نمیگذاشت کسی دست بزند. هرچه فکر کردم یادم نیامد از کجا آورده خانه. یکی از…
اینجا میتوانست یک میدان معمولی باشد؛ میدان کاج، میدانی در شهرک غرب. اما میدان تسلیم اسلام شد و شد همسایهی مسجدالرسول. حالا دیگر میدان معمولی نبود. کمکم عاشق شد؛ عاشق علی و به جرم…