برچسب

جنگ_رمضان

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

مگه ما فقیریم؟!

تازه از حرم برگشته بودیم که همسرم گوشی را دست گرفت. صدای زمزمه‌اش بلندتر از همیشه بود: «آخر کار خودشون رو کردن.» به سختی آب دهانم را قورت دادم: ـ چی شده مگه؟ ـ بنزین رو گرون کردن. ده…

بوشهر

شکار تورم

پشت شیشه‌ی عقب پرایدش نوشته بود: «کاش نبودی ای تورم.» پلاک خوزستان بود. رد آفتاب‌سوختگی روی کاپوتش واضح‌تر از هر چیزی به چشم می‌آمد. بهش می‌آمد سال تولیدش حوالی ۹۰ باشد. لابد به‌خاطر…

شام هر شب

ـ کی شام نون و پنیر می‌خوره؟ هر شب، هر شب، این هم لقمه‌ی نون و پنیر به نظرم که اسرافه... دوستم که تا آن وقت فقط پرچم را تکان می‌داد بعد از مکث کوتاهی سرش را با اکراه به نشانه تائید من…

مردمِ تو خیابونن دیگه

چند تا بساط امانت کتاب وسط تجمع میدان شهدا پهن شده بود. امانت دادن آن هم به مردم غریبه‌ی توی خیابان رسم عجیبی بود. یک مادر با دو تا دخترهای ۷ ۸ ساله‌اش کتاب چیده بودند روی حصیرشان.…

ده روز

بعضی اتفاق‌ها را نمی‌شود روایت کرد. هرچقدر هم بمانند، ته‌نشین نمی‌شوند. نمی‌نشینند یک گوشه‌ی ذهن تا بعد، یک روز که خواستی، دستت را ببرند سمت کاغذ و بگویند: «حالا بنویس.» چند بار…

آسمان آبی، زمین سرخ

لقبش پسر آبی بود. این را بنر بالای سنگ مزارش به ما می‌گفت. وقتی دیروز خانه‌شان رفتیم، متوجه شدم کل خانواده آبی‌اند‌ . پدر، او و دو برادر هم‌تیمی بودند و مادر که بیشتر بی‌طرف بود. شهید…

یک جایی، یک چیزی

هرمزگانی‌ها هفت شبانه‌روز عروسی‌شان طول می‌کشد و برای هر شب، یک اسم و رسم مخصوص دارند؛ یک شب حنادزدی است، یک شب حنابندان، یک شب لباس و خریدهای عروس و داماد را با ساز و دهل می‌برند و…