اصلاً آقا بود
ـ من آرزومه شهید بشم. این را مرصاد میگوید؛ پسربچهای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را میبینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت میاندازم و بعد به صورت…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
ـ من آرزومه شهید بشم. این را مرصاد میگوید؛ پسربچهای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را میبینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت میاندازم و بعد به صورت…
اخبار شبانه همزمان با تخمههای آفتابگردانش تمام شد. دستش را روی بشقابِ پر از پوستتخمه تکاند؛ بشقابی که اگر یک دانهی تخمه دیگر روی آن مینشست، کوهِ پوستها فرو میریخت. شاهانه به…
هر شهری برای خودش آبوهوا، اقلیم و شرایط خاصی دارد. مثلاً ما در رشت معضلی داریم به نام لابدانتار که همان تار عنکبوت است. لابدانها گوشههای سقف تار میتنند و انواع حشرات را به دام…
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
یکی از هممحلیها که ما را هرشب توی تجمع میدید به همسرم گفته بود: «بچههات رو خوب بیمه میکنی اینها با همین اومدنهای هر شب، عاقبتبهخیر میشن.» نگاهش برایم جالب بود. خودم نرسیده…
مقنعهسفید را که روی سرت دیدم، صورت نقلیات من را پرت کرد به ششسال پیش؛ همان روزی که بعد نُهماه دوجان شدن، برای اولینبار صدای گریهات بلند شد و من دنبال صدایت گشتم و چشمهایم روی…
اسمش «آقای اینهمه لشکر آمده» است؛ یعنی مردم همه به این اسم صدایش میکنند. از انتهای مسیر تجمع برازجان که با اتوبوس مسدودش کردند، با همین علم بر دوشش، تکتک کسانی را که روی صندلیها و…
بیش از شش ماه از جنگ گذشته؛ نزدیک مهرماهیم و بساط خرید نوشتافزار گرم است. اگر تولدت اواخر شهریور باشد هم، شانس هدیه لوازمالتحریر بیشتر میشود. در مهمانی تولد هستیم. هدایا داده شده؛…