برچسب

جنگ_رمضان

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

اصلاً آقا بود

ـ من آرزومه شهید بشم. این را مرصاد می‌گوید؛ پسربچه‌ای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را می‌بینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت می‌اندازم و بعد به صورت…

لقمه‌های معلق

غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ‌ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یک‌دفعه گفت: «همین؟ چرا این‌قدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تاب‌آوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…

لقمه‌های معلق

غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ‌ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یک‌دفعه گفت: «همین؟ چرا این‌قدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تاب‌آوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…

بیمهٔ بچه‌ها

یکی از هم‌محلی‌ها که ما را هرشب توی تجمع می‌دید به همسرم گفته بود: «بچه‌هات رو خوب بیمه می‌کنی این‌ها با همین اومدن‌های هر شب، عاقبت‌به‌خیر می‌شن.» نگاهش برایم جالب بود. خودم نرسیده…

آقای این‌همه لشکر آمده

اسمش «آقای این‌همه لشکر آمده» است؛ یعنی مردم همه به این اسم صدایش می‌کنند. از انتهای مسیر تجمع برازجان که با اتوبوس مسدودش کردند، با همین علم بر دوشش، تک‌تک کسانی را که روی صندلی‌ها و…

این کیه؟!

بیش از شش ماه از جنگ گذشته؛ نزدیک مهرماهیم و بساط خرید نوشت‌افزار گرم است. اگر تولدت اواخر شهریور باشد هم، شانس هدیه لوازم‌التحریر بیشتر می‌شود. در مهمانی تولد هستیم. هدایا داده شده؛…