برچسب

جنگ_رمضان

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

سید مصطفی

لیوان را گرفتم و روی لبه‌ی جدول کنار خیابان نشستم. قلپی از چای را خوردم؛ با همسرم درباره‌ی فرق میدان معلم شیراز و بوشهر صحبت می‌کردیم. درباره‌ی اینکه اگر اینجا هم مثل بوشهر سخنران و…

حتماً می‌رم

بعد از کلی دنگ‌وفنگ و واسطه، سیستم حفاظتی اجازه ورود ما را به منطقه نفتی بهرگان، جهت انجام یک پروژه پژوهشی، صادر کرده بود. بهرگانی که حالا وقت‌وبی‌وقت، حرف از ورود زمینی آمریکا به…

عَلَمِ یکتا

عَلَمِ سبزِ چهارمتری دستِ یک دخترِ یازده‌ساله بود. تمامِ طولِ تجمع فقط با دخترهای هم‌سن‌وسالِ خودش دست‌به‌دستش می‌کردند و ندیدم به کسِ دیگری بدهند. اسمش یکتا بود. گفت از همان شب‌های…

عمران در خدمت هویت

دانشجو که بودیم، خبر رسید قرار است پیکر یک شهید در محوطه دانشگاه تشییع و همان‌جا به خاک سپرده شود. شاید برای خیلی‌ها، ماجرا در همان تشییع و تدفین خلاصه می‌شد؛ اما برای عده‌ای، آن…

پایتخت با آقا

با پرچم دور افتخار می‌زند، روی زمین پهنش می‌کند و روی اللهِ پرچم بوسه می‌زند. تلویزیونمان برای بار n‌ام، قهرمانی «نقی معمولی» را در سریال پایتخت قاب می‌کند. تکرارهای بی‌انتهای پایتخت…

نخلی در خاک شور

ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که زمین زیر پاهایم و تمام پنجره‌های اتاق لرزیدند. صدای انفجار بود. توی دلم گفتم: «یا خدا، مگه جنگ شد؟». من، نگهبانِ دربِ کمپِ کارکنان شرکت نفت بودم. شش روز از…

زیر سایه‌ی پهپادها

فاطمه اهل لبنان بود؛ از آن جنوبی‌هایی که زندگی‌شان با بمب و آتش عجین شده. روی مبل نشسته بود و خودش را کشیده بود جلو. بی‌مکث و با حرارت حرف می‌زد. با هر کلمه‌ای دست‌هایش بالا و پایین…