سید مصطفی
لیوان را گرفتم و روی لبهی جدول کنار خیابان نشستم. قلپی از چای را خوردم؛ با همسرم دربارهی فرق میدان معلم شیراز و بوشهر صحبت میکردیم. دربارهی اینکه اگر اینجا هم مثل بوشهر سخنران و…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
لیوان را گرفتم و روی لبهی جدول کنار خیابان نشستم. قلپی از چای را خوردم؛ با همسرم دربارهی فرق میدان معلم شیراز و بوشهر صحبت میکردیم. دربارهی اینکه اگر اینجا هم مثل بوشهر سخنران و…
بعد از کلی دنگوفنگ و واسطه، سیستم حفاظتی اجازه ورود ما را به منطقه نفتی بهرگان، جهت انجام یک پروژه پژوهشی، صادر کرده بود. بهرگانی که حالا وقتوبیوقت، حرف از ورود زمینی آمریکا به…
عَلَمِ سبزِ چهارمتری دستِ یک دخترِ یازدهساله بود. تمامِ طولِ تجمع فقط با دخترهای همسنوسالِ خودش دستبهدستش میکردند و ندیدم به کسِ دیگری بدهند. اسمش یکتا بود. گفت از همان شبهای…
دانشجو که بودیم، خبر رسید قرار است پیکر یک شهید در محوطه دانشگاه تشییع و همانجا به خاک سپرده شود. شاید برای خیلیها، ماجرا در همان تشییع و تدفین خلاصه میشد؛ اما برای عدهای، آن…
با پرچم دور افتخار میزند، روی زمین پهنش میکند و روی اللهِ پرچم بوسه میزند. تلویزیونمان برای بار nام، قهرمانی «نقی معمولی» را در سریال پایتخت قاب میکند. تکرارهای بیانتهای پایتخت…
ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که زمین زیر پاهایم و تمام پنجرههای اتاق لرزیدند. صدای انفجار بود. توی دلم گفتم: «یا خدا، مگه جنگ شد؟». من، نگهبانِ دربِ کمپِ کارکنان شرکت نفت بودم. شش روز از…
بنر محبوب من است. جملهای از آقاجان شهیدم که فرموده: «آمریکا محکوم به افول است» از شب اول تا حالا، کلمه به کلمهاش یادم انداخته ظلمت نماندنی است؛ شیطان حریف خدایم نیست؛ زمین، وعدهٔ…
جنگ خیلی نزدیک شده بود. آنقدر که من شبها با شمد گلدار نمازم میخوابیدم. نصفهشبی که خیابان غفاری را زدند، تازه چشمهام گرم شده بود که زمین لرزید. دستبهدست شدم و شمد و پتو و خواب…
فاطمه اهل لبنان بود؛ از آن جنوبیهایی که زندگیشان با بمب و آتش عجین شده. روی مبل نشسته بود و خودش را کشیده بود جلو. بیمکث و با حرارت حرف میزد. با هر کلمهای دستهایش بالا و پایین…