سه قاب
دهدقیقه بود خادمِ زینبیه آخرین سینیِ چای را چرخانده بود و نگاهش به استکانِ پُرِ من بود. خانمِ کناری گفت: «چایت سرد میشه.» من توی فکرِ تمامشدنِ روضهها بودم و هرچه فکر میکردم یادم…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
دهدقیقه بود خادمِ زینبیه آخرین سینیِ چای را چرخانده بود و نگاهش به استکانِ پُرِ من بود. خانمِ کناری گفت: «چایت سرد میشه.» من توی فکرِ تمامشدنِ روضهها بودم و هرچه فکر میکردم یادم…
میگفت: «من که کاری از دستم بر نمیآید، شماها هر شب توی خیابونید. منم هستما، ولی مشغول کارم. نه اینکه اصلاً شعار ندم، جارو میکشم و زیر لب شعارها رو تکرار میکنم ولی خب شما بلند شعار…
هر سال، بعد از نجف، میرفتیم کوفه؛ خانهی ابوعلی. دو روز مهمانشان بودیم و بعد راهی مشایه میشدیم. پذیرایی بزرگِ خانه مردانه بود و دو اتاق، زنانه. دخترشان، زهرا، همهی کارها را یکتنه…
همینطور که از کنار یکی از موکبهای حاضر در میدان امام خمینی رد میشدم، صدای آقایی توجهم را به خود جلب کرد که گفت: «ما چیزی رو که در راه خدا دادیمه، پس نمیگیریم.» لحظهای مکث کردم و…
آن روز تیرماه، به اندازه یک ربع دیرتر از دوستانم به منزل خواهر شهیده رقیه پیروز رسیدم. داخل خانه شدم و کنار یکی از خانمها نشستم. کمی زمان برد تا با جمع همراه شوم. خواهر شهید داشت از…
یک پراید سفید قدیمی دور میدان ترمز کرد. خانم سنوسالداری با چادر مشکی طرحدار از ماشین پیاده شد. علاوه بر پرچم، یک چوب بلند دیگر هم داشت؛ چوبی که با پارچههای مشکی و سبز و سفید و…
او چهارمین یا پنجمین نفری بود که در جواب از کجا آمدهاید، میگفت ایرانشهر. یعنی تقریباً به هر هماستانی که از صبح برخورده بودم، ایرانشهری بود. برای همین پرسیدم: «مگه چند نفر از…
دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بیاختیار به سوی حرم کشیده میشدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچهای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس…
لقمۀ آخر شامم را نخوردهام که چشمم میافتد به گروهی سبزهرو که تمام حواسشان را دادهاند به مداحی کاروان عزادارِ مشهدی: «دلتنگم دلتنگ آقای شهیدم...» صدای مهدی رسولی شانۀ همه را تکان…