بچههای ایرانشهر
روی سکوهای سیمانی اطراف حرم نشسته بودند؛ جایی که خیابان طبرسی به حرم میرسید. نماز صبح تازه تمام شده بود. لباس بلوچی پوشیده بودند: امیررضا، محمد و آصف بامری شاهنده. همطایفهای بودند…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
روی سکوهای سیمانی اطراف حرم نشسته بودند؛ جایی که خیابان طبرسی به حرم میرسید. نماز صبح تازه تمام شده بود. لباس بلوچی پوشیده بودند: امیررضا، محمد و آصف بامری شاهنده. همطایفهای بودند…
از عصری که برای مصاحبهگرفتن رفتم حسینیهی افغانستانیها، تا شب این حاجآقا در آبدارخانه بود. من مدام بین پلههای قسمت برادران و خواهران در رفتوآمد بودم. او هروقت چشمش بهم میخورد،…
یک نایلون کوچک سفید داشت که یکییکی عکسها را از آن بیرون میآورد؛ رو به حرم از آنها عکس میگرفت. از مدل عکسها میشد حدس زد شهیدند و از نوع نوشتههای زیرشان، معلوم بود ایرانی…
تازه وارد سالن راهآهن شهید رئیسی مشهد شده بودیم. سنگینی کولهها و خستگی شب قبل قدمهایمان را کوتاه کرده بود. با حرکت آهسته دنبالِ در خروج میگشتیم که دیدیم دو خانم با خنده نزدیک…
ـ خوبین؟ ـ خوب که نیستیم. کنارش نشستهام. دوتا بچهی کوچکش توی سالن موکب دنبال هم میکنند. یک چشمش دنبال آنهاست و یک چشمش به من که با او حرف میزنم. همان اول که به او گفتم…
سالن گمرک مرز دوغارون این روزها حال و هوای دیگری دارد. چمدانها روی زمین، صفهای طولانی زائران، صدای مُهر گذرنامهها و سلام و احوالپرسیهایی که با اشک و لبخند در هم آمیختهاند؛ انگار…
خواب و بیدار بودم که دو خانم مشغول صحبت، وارد کوپه شدند. اولی دخترک افغانیِ بلیطدار بود و دومی بدون بلیط آمده بود داخل قطار. با آمدن متصدی قطار برای چک کردن بلیطها، گفت بلیط ندارد و…
ده سالی میشد که خادم حرم امام حسین ع بود. پانزده روز آنجا شیفت بود، پانزده روز ایران. شیفتش که تمام شده بود، خودش را رسانده بود تهران و داشت میرفت تا به مراسم مشهد برسد. میگفت:…
این عکس را نصفشب یکی از زنهای محله افغانستانیها برایم فرستاده. ازش درباره کیسهها میپرسم. میگوید: «چند متر پارچه خریدیم، کیسههای حمل آب دوختیم به عشق سقای کربلا. قرار کردیم روز…