برچسب

جنگ_رمضان

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

مشایه ثانی

تا کمی با کسی گرم می‌گیرم از او می‌پرسم؛ تا به حال اربعین رفته‌ای؟ نه که اگر مثلا نرفته باشد، حسرت بخورد که فلانی رفته است، ولی من تا به حال نرفته‌ام؛ نه من که یک غلام خانه‌زاد بیش…

فرمانده کوچک

پسر پنج‌شصت‌ساله‌ای در مسیر حرم، کارتنی که مثل قلک برش داده شده بود، دست گرفته بود. با ماژیک آبی رویش نوشته شده بود: «کمک به موکب آقای شهید». پول نقد نداشتم. رفتم کنارش و پرسیدم:…

جا مانده

به محض ورود به خانه، قاب در، تصویر زنی را نشانم داد که با کودکی بیمار، در سکوتی سنگین به تلویزیون خیره مانده بودند. دیدن این دو در آن تنهایی محض، بغضی غریب در گلویم نشاند. علی‌اصغر…

کربلا بود... کربلا!

از دور تپه‌ی سبزی‌ها معلوم بود. نزدیک‌تر که شدیم، زن‌هایی دیدیم با شال نخیِ نگین‌دار و چادرهای کوتاهی که دور سر و گردن پیچ خورده‌اند. رنگ و لباس و لهجه‌ها، همان مُهری بود که نشان…

دیدار آشنا

دارم وارد روضه منوره می‌شوم که از مسیر آن دست که زائران بیرون می‌آیند، چشمم به چهره‌ای آشنا می‌افتد. کسی که تا قبل فقط عکسش را دیده‌ام. شک دارم خودش است یا نه. توی عکس همیشه عبای…

حق‌الناس روی گردنمه

روسری‌اش را کیپ دور سرش می‌بندد و می‌گوید: «اومدم حلالیت بگیرم.» تکه‌ی اول حرفش را که می‌شنوم، می‌گویم: «باز هم از آن حرف‌های تکراری که این روزها همه‌جا پر شده؟» اما وقتی می‌گوید:…

غلام آمریکا

گفتم: «خوش‌آمدید به ایران.» سری تکان داد و گفت: «چه خوش‌آمدی؟ » اهل پاکستان بود. کمی فارسی بلد بود. با دختران و نوه‌هایش راهی ایران شده بود. گفت: «امام فقط مال ایران نیست، مالِ همه‌ی…