مشایه ثانی
تا کمی با کسی گرم میگیرم از او میپرسم؛ تا به حال اربعین رفتهای؟ نه که اگر مثلا نرفته باشد، حسرت بخورد که فلانی رفته است، ولی من تا به حال نرفتهام؛ نه من که یک غلام خانهزاد بیش…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
تا کمی با کسی گرم میگیرم از او میپرسم؛ تا به حال اربعین رفتهای؟ نه که اگر مثلا نرفته باشد، حسرت بخورد که فلانی رفته است، ولی من تا به حال نرفتهام؛ نه من که یک غلام خانهزاد بیش…
«صندلی استراحت عابر»؛ این را چسبانده بود به یک صندلی چوبی کوچک، کنار مغازهاش. اصلاً همان صندلی ساده که توی داغی تیرماه مشهد به داد عابران پیاده میرسید، خشت اول گفتوگویمان شد؛…
پسر پنجشصتسالهای در مسیر حرم، کارتنی که مثل قلک برش داده شده بود، دست گرفته بود. با ماژیک آبی رویش نوشته شده بود: «کمک به موکب آقای شهید». پول نقد نداشتم. رفتم کنارش و پرسیدم:…
به محض ورود به خانه، قاب در، تصویر زنی را نشانم داد که با کودکی بیمار، در سکوتی سنگین به تلویزیون خیره مانده بودند. دیدن این دو در آن تنهایی محض، بغضی غریب در گلویم نشاند. علیاصغر…
از دور تپهی سبزیها معلوم بود. نزدیکتر که شدیم، زنهایی دیدیم با شال نخیِ نگیندار و چادرهای کوتاهی که دور سر و گردن پیچ خوردهاند. رنگ و لباس و لهجهها، همان مُهری بود که نشان…
دارم وارد روضه منوره میشوم که از مسیر آن دست که زائران بیرون میآیند، چشمم به چهرهای آشنا میافتد. کسی که تا قبل فقط عکسش را دیدهام. شک دارم خودش است یا نه. توی عکس همیشه عبای…
بعضی آدمها با کولهبار سفر میآیند و بعضی با کولهباری از واژهها. در میان زائرانی که این روزها از مرز دوغارون وارد ایران میشوند، سمیر بیجن، شاعر ۲۵ سالهای از مزار شریف نیز خود را…
روسریاش را کیپ دور سرش میبندد و میگوید: «اومدم حلالیت بگیرم.» تکهی اول حرفش را که میشنوم، میگویم: «باز هم از آن حرفهای تکراری که این روزها همهجا پر شده؟» اما وقتی میگوید:…
گفتم: «خوشآمدید به ایران.» سری تکان داد و گفت: «چه خوشآمدی؟ » اهل پاکستان بود. کمی فارسی بلد بود. با دختران و نوههایش راهی ایران شده بود. گفت: «امام فقط مال ایران نیست، مالِ همهی…