گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

طمع مذاکره

شب تاسوعا، دسته‌های سینه‌زنی سنتی دور علم «یالثارات الخامنه‌ای» می‌چرخیدند. چند خانم با دست‌نوشته اطراف دسته‌های سینه‌زنی ایستاده بودند و همراه بقیه‌ی عزاداران سینه می‌زدند. چند ردیف…

تو عباس هستی!

بهار ۹۴، کربلا بودیم. نور کم‌رمق آفتاب افتاده بود روی فرش‌های خانه‌ی شیخ عباس کِشوان، کلیددار حرم حضرت ابوالفضل ع . دختر هشت‌ماهه‌ام، روی زمین غلت می‌زد و دست دراز می‌کرد به نور. شیخ…

لندینگ‌کرافت

من و مادر تنهاییم. می‌گوید موقع اصابت روی لندیگ‌کرافت بوده. سریع توی اینترنت جستجو می‌کنم «لندینگ‌کرافت چیست؟ » شناور عظیمی که مسئول بردن مهمات و آذوقه به جزایر بوده. حجت سعیدآبادی با…

شش تکه

شب هشتم محرم، از شهید اربا اربای جنگ رمضان برایم گفت. ـ امشب ششمین تیکه از پیکرش، کوچک‌تر از یه کف دست پیدا شده. نشستم به حساب کردن، حداقل دو ماه از آتش‌بس گذشته. چرا بعد از این همه…

تنگه‌دار

هر وقت اسم لُرها می‌آید، قبل از هر چیز یاد کوه می‌افتم. کوه‌هایی که باد و برف و آفتاب را تاب می‌آورند و همان‌طور سر جایشان می‌مانند. انگار خدا تکه‌ای از صبوری و سرسختی‌شان را گذاشته…

باید خودم را آماده کنم

اگر فیلسوف یا آدم‌حسابی بودم و کسی از من می‌پرسید هدف از آمدن ما به دنیا چیست، بی‌درنگ می‌گفتم آمده‌ایم برای گریه بر خاندان آل‌الله. این را در اوج روضه بیشتر حس می‌کنم. درست وقتی…

من تا آخرش هستم

می‌ایستم روبه‌روی پل جمهوری. مردم با پرچم و عکس امامِ امت، شعار می‌دهند. هر لحظه جمعیت بیشتر می‌شود. خانمی سالخورده می‌ایستد کنارم. ابروهایش در هم است و با تلفن همراهش صحبت می‌کند.…

طایفه‌ی حروم

خبرِ امضای تفاهم‌نامه و اعتماد به اجنبی که پخش شد، یاد خاطره‌ی ننه‌م افتادم. ننه گَپ‌سن بود سنش زیاد بود . هر وقت سنش را می‌پرسیدیم می‌گفت: «شناسنامه که ندارم، ولی دِیم مادرم می‌گفت:…

ارومیه

رادیواکتیو در تجمعات!

وقتی خبر به گوش رفقا رسید، شوخ‌طبعی‌شان گل کرد. یکی گفت: «بیرون نرو، پهپادهای دشمن به‌عنوان منبع اورانیوم شناسایی‌ت می‌کنن » دیگری گفت: «بعید نیست فردا اینترنشنال بگه جمهوری اسلامی…

آوازِ دوردستِ وطن

مدت‌ها پیش رفته بودند. چند وقتی از شیوع کرونا نگذشته بود که کارهایشان جور شد. کل زندگی‌شان را درون چمدان‌های بزرگ‌شان ریختند و خانه را به مقصد یک کشورِ دیگر ترک کردند. از آن به بعد،…