این همهی ماجرا نبود
انگار هرکدام از این «رضا»های کوچک قصهای دارند و سر و سِرّی با امام رضا ع . این را وقتی فهمیدم که پای قبر سفید و کوچک «رضا» زانو زدم و به تصویر معصومانهاش روی قبر چشم دوختم و بیآنکه…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
انگار هرکدام از این «رضا»های کوچک قصهای دارند و سر و سِرّی با امام رضا ع . این را وقتی فهمیدم که پای قبر سفید و کوچک «رضا» زانو زدم و به تصویر معصومانهاش روی قبر چشم دوختم و بیآنکه…
شب تاسوعا، دستههای سینهزنی سنتی دور علم «یالثارات الخامنهای» میچرخیدند. چند خانم با دستنوشته اطراف دستههای سینهزنی ایستاده بودند و همراه بقیهی عزاداران سینه میزدند. چند ردیف…
بهار ۹۴، کربلا بودیم. نور کمرمق آفتاب افتاده بود روی فرشهای خانهی شیخ عباس کِشوان، کلیددار حرم حضرت ابوالفضل ع . دختر هشتماههام، روی زمین غلت میزد و دست دراز میکرد به نور. شیخ…
من و مادر تنهاییم. میگوید موقع اصابت روی لندیگکرافت بوده. سریع توی اینترنت جستجو میکنم «لندینگکرافت چیست؟ » شناور عظیمی که مسئول بردن مهمات و آذوقه به جزایر بوده. حجت سعیدآبادی با…
شب هشتم محرم، از شهید اربا اربای جنگ رمضان برایم گفت. ـ امشب ششمین تیکه از پیکرش، کوچکتر از یه کف دست پیدا شده. نشستم به حساب کردن، حداقل دو ماه از آتشبس گذشته. چرا بعد از این همه…
هر وقت اسم لُرها میآید، قبل از هر چیز یاد کوه میافتم. کوههایی که باد و برف و آفتاب را تاب میآورند و همانطور سر جایشان میمانند. انگار خدا تکهای از صبوری و سرسختیشان را گذاشته…
اگر فیلسوف یا آدمحسابی بودم و کسی از من میپرسید هدف از آمدن ما به دنیا چیست، بیدرنگ میگفتم آمدهایم برای گریه بر خاندان آلالله. این را در اوج روضه بیشتر حس میکنم. درست وقتی…
میایستم روبهروی پل جمهوری. مردم با پرچم و عکس امامِ امت، شعار میدهند. هر لحظه جمعیت بیشتر میشود. خانمی سالخورده میایستد کنارم. ابروهایش در هم است و با تلفن همراهش صحبت میکند.…
خبرِ امضای تفاهمنامه و اعتماد به اجنبی که پخش شد، یاد خاطرهی ننهم افتادم. ننه گَپسن بود سنش زیاد بود . هر وقت سنش را میپرسیدیم میگفت: «شناسنامه که ندارم، ولی دِیم مادرم میگفت:…
وقتی خبر به گوش رفقا رسید، شوخطبعیشان گل کرد. یکی گفت: «بیرون نرو، پهپادهای دشمن بهعنوان منبع اورانیوم شناساییت میکنن » دیگری گفت: «بعید نیست فردا اینترنشنال بگه جمهوری اسلامی…
برای اولین بار بود که توی این چند روز به مهدی رو میزدم. اشک تمام صورتم را خیس کرده بود. راه دیگری نداشتم. هرچقدر اصرار و التماس کرده بودم، کارساز نبود. نمیگذاشتند بروم توی معراج.…
مدتها پیش رفته بودند. چند وقتی از شیوع کرونا نگذشته بود که کارهایشان جور شد. کل زندگیشان را درون چمدانهای بزرگشان ریختند و خانه را به مقصد یک کشورِ دیگر ترک کردند. از آن به بعد،…