گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

گهواره

هر سال، بعد از نجف، می‌رفتیم کوفه؛ خانه‌ی ابوعلی. دو روز مهمانشان بودیم و بعد راهی مشایه می‌شدیم. پذیرایی بزرگِ خانه مردانه بود و دو اتاق، زنانه. دخترشان، زهرا، همه‌ی کارها را یک‌تنه…

درس‌های عاشورایی

همین‌طور که از کنار یکی از موکب‌های حاضر در میدان امام خمینی رد می‌شدم، صدای آقایی توجهم را به خود جلب کرد که گفت: «ما چیزی رو که در راه خدا دادیمه، پس نمی‌گیریم.» لحظه‌ای مکث کردم و…

ام‌البنین

آن روز تیرماه، به اندازه یک ربع دیرتر از دوستانم به منزل خواهر شهیده رقیه پیروز رسیدم. داخل خانه شدم و کنار یکی از خانم‌ها نشستم. کمی زمان برد تا با جمع همراه شوم. خواهر شهید داشت از…

علمدار خیابان

یک پراید سفید قدیمی دور میدان ترمز کرد. خانم سن‌وسال‌داری با چادر مشکی طرح‌دار از ماشین پیاده شد. علاوه بر پرچم، یک چوب بلند دیگر هم داشت؛ چوبی که با پارچه‌های مشکی و سبز و سفید و…

حسرت

ـ ماشین الان میره، می‌خوای باهاشون برو. ده، دوازده نوجوان کلاس نهم و دهمی، روی لبه‌های نیسان آبی‌رنگ نشسته و پیگیر نتیجه بازی مصر و آرژانتین بودند. چند دقیقه پیش، دست‌به‌دست حدود صد…

وداع با آرزو!

دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بی‌اختیار به سوی حرم کشیده می‌شدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچه‌ای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس…

صاحبان عزا

لقمۀ آخر شامم را نخورده‌ام که چشمم می‌افتد به گروهی سبزه‌رو که تمام حواسشان را داده‌اند به مداحی کاروان عزادارِ مشهدی: «دلتنگم دلتنگ آقای شهیدم...» صدای مهدی رسولی شانۀ همه را تکان…

مشایه ثانی

تا کمی با کسی گرم می‌گیرم از او می‌پرسم؛ تا به حال اربعین رفته‌ای؟ نه که اگر مثلا نرفته باشد، حسرت بخورد که فلانی رفته است، ولی من تا به حال نرفته‌ام؛ نه من که یک غلام خانه‌زاد بیش…

فرمانده کوچک

پسر پنج‌شصت‌ساله‌ای در مسیر حرم، کارتنی که مثل قلک برش داده شده بود، دست گرفته بود. با ماژیک آبی رویش نوشته شده بود: «کمک به موکب آقای شهید». پول نقد نداشتم. رفتم کنارش و پرسیدم:…

جا مانده

به محض ورود به خانه، قاب در، تصویر زنی را نشانم داد که با کودکی بیمار، در سکوتی سنگین به تلویزیون خیره مانده بودند. دیدن این دو در آن تنهایی محض، بغضی غریب در گلویم نشاند. علی‌اصغر…