گهواره
هر سال، بعد از نجف، میرفتیم کوفه؛ خانهی ابوعلی. دو روز مهمانشان بودیم و بعد راهی مشایه میشدیم. پذیرایی بزرگِ خانه مردانه بود و دو اتاق، زنانه. دخترشان، زهرا، همهی کارها را یکتنه…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
هر سال، بعد از نجف، میرفتیم کوفه؛ خانهی ابوعلی. دو روز مهمانشان بودیم و بعد راهی مشایه میشدیم. پذیرایی بزرگِ خانه مردانه بود و دو اتاق، زنانه. دخترشان، زهرا، همهی کارها را یکتنه…
همینطور که از کنار یکی از موکبهای حاضر در میدان امام خمینی رد میشدم، صدای آقایی توجهم را به خود جلب کرد که گفت: «ما چیزی رو که در راه خدا دادیمه، پس نمیگیریم.» لحظهای مکث کردم و…
آن روز تیرماه، به اندازه یک ربع دیرتر از دوستانم به منزل خواهر شهیده رقیه پیروز رسیدم. داخل خانه شدم و کنار یکی از خانمها نشستم. کمی زمان برد تا با جمع همراه شوم. خواهر شهید داشت از…
یک پراید سفید قدیمی دور میدان ترمز کرد. خانم سنوسالداری با چادر مشکی طرحدار از ماشین پیاده شد. علاوه بر پرچم، یک چوب بلند دیگر هم داشت؛ چوبی که با پارچههای مشکی و سبز و سفید و…
ـ ماشین الان میره، میخوای باهاشون برو. ده، دوازده نوجوان کلاس نهم و دهمی، روی لبههای نیسان آبیرنگ نشسته و پیگیر نتیجه بازی مصر و آرژانتین بودند. چند دقیقه پیش، دستبهدست حدود صد…
او چهارمین یا پنجمین نفری بود که در جواب از کجا آمدهاید، میگفت ایرانشهر. یعنی تقریباً به هر هماستانی که از صبح برخورده بودم، ایرانشهری بود. برای همین پرسیدم: «مگه چند نفر از…
دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بیاختیار به سوی حرم کشیده میشدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچهای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس…
لقمۀ آخر شامم را نخوردهام که چشمم میافتد به گروهی سبزهرو که تمام حواسشان را دادهاند به مداحی کاروان عزادارِ مشهدی: «دلتنگم دلتنگ آقای شهیدم...» صدای مهدی رسولی شانۀ همه را تکان…
تا کمی با کسی گرم میگیرم از او میپرسم؛ تا به حال اربعین رفتهای؟ نه که اگر مثلا نرفته باشد، حسرت بخورد که فلانی رفته است، ولی من تا به حال نرفتهام؛ نه من که یک غلام خانهزاد بیش…
«صندلی استراحت عابر»؛ این را چسبانده بود به یک صندلی چوبی کوچک، کنار مغازهاش. اصلاً همان صندلی ساده که توی داغی تیرماه مشهد به داد عابران پیاده میرسید، خشت اول گفتوگویمان شد؛…
پسر پنجشصتسالهای در مسیر حرم، کارتنی که مثل قلک برش داده شده بود، دست گرفته بود. با ماژیک آبی رویش نوشته شده بود: «کمک به موکب آقای شهید». پول نقد نداشتم. رفتم کنارش و پرسیدم:…
به محض ورود به خانه، قاب در، تصویر زنی را نشانم داد که با کودکی بیمار، در سکوتی سنگین به تلویزیون خیره مانده بودند. دیدن این دو در آن تنهایی محض، بغضی غریب در گلویم نشاند. علیاصغر…