گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

کربلا بود... کربلا!

از دور تپه‌ی سبزی‌ها معلوم بود. نزدیک‌تر که شدیم، زن‌هایی دیدیم با شال نخیِ نگین‌دار و چادرهای کوتاهی که دور سر و گردن پیچ خورده‌اند. رنگ و لباس و لهجه‌ها، همان مُهری بود که نشان…

دیدار آشنا

دارم وارد روضه منوره می‌شوم که از مسیر آن دست که زائران بیرون می‌آیند، چشمم به چهره‌ای آشنا می‌افتد. کسی که تا قبل فقط عکسش را دیده‌ام. شک دارم خودش است یا نه. توی عکس همیشه عبای…

حق‌الناس روی گردنمه

روسری‌اش را کیپ دور سرش می‌بندد و می‌گوید: «اومدم حلالیت بگیرم.» تکه‌ی اول حرفش را که می‌شنوم، می‌گویم: «باز هم از آن حرف‌های تکراری که این روزها همه‌جا پر شده؟» اما وقتی می‌گوید:…

غلام آمریکا

گفتم: «خوش‌آمدید به ایران.» سری تکان داد و گفت: «چه خوش‌آمدی؟ » اهل پاکستان بود. کمی فارسی بلد بود. با دختران و نوه‌هایش راهی ایران شده بود. گفت: «امام فقط مال ایران نیست، مالِ همه‌ی…

بچه‌های ایرانشهر

روی سکوهای سیمانی اطراف حرم نشسته بودند؛ جایی که خیابان طبرسی به حرم می‌رسید. نماز صبح تازه تمام شده بود. لباس بلوچی پوشیده بودند: امیررضا، محمد و آصف بامری شاهنده. هم‌طایفه‌ای بودند…

چایی بریزم؟

از عصری که برای مصاحبه‌گرفتن رفتم حسینیه‌ی افغانستانی‌ها، تا شب این حاج‌آقا در آبدارخانه بود. من مدام بین پله‌های قسمت برادران و خواهران در رفت‌وآمد بودم. او هروقت چشمش بهم می‌خورد،…

ما اهل جنوب لبنانیم

یک نایلون کوچک سفید داشت که یکی‌یکی عکس‌ها را از آن بیرون می‌آورد؛ رو به حرم از آن‌ها عکس می‌گرفت. از مدل عکس‌ها می‌شد حدس زد شهیدند و از نوع نوشته‌های زیرشان، معلوم بود ایرانی…

قاتل نتانیابو

ـ خوبین؟ ـ خوب که نیستیم. کنارش نشسته‌ام. دوتا بچه‌ی کوچکش توی سالن موکب دنبال هم می‌کنند. یک چشمش دنبال آن‌هاست و یک چشمش به من که با او حرف می‌زنم. همان اول که به او گفتم…

قرارِ آخر در مشهد

خواب و بیدار بودم که دو خانم مشغول صحبت، وارد کوپه شدند. اولی دخترک افغانیِ بلیط‌دار بود و دومی بدون بلیط آمده بود داخل قطار. با آمدن متصدی قطار برای چک کردن بلیط‌ها، گفت بلیط ندارد و…