خندههای مصطفی واقعی بود
شاهرود برنامه داشتم. یک روز مهمان مصطفی واحدی و خانوادهی محترمش بودیم؛ راستش اول اکراه داشتم که به منزل کسی بروم که شناخت درستی از او ندارم. وقتی گفتند ایشان مسئول حوزهی هنری است،…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
شاهرود برنامه داشتم. یک روز مهمان مصطفی واحدی و خانوادهی محترمش بودیم؛ راستش اول اکراه داشتم که به منزل کسی بروم که شناخت درستی از او ندارم. وقتی گفتند ایشان مسئول حوزهی هنری است،…
روزهایی که برای تشییع رفته بودیم تهران، یک خانم زیبا که البته خوشروییاش زیباییاش را دوچندان میکرد در محل اسکان بود. از همان لحظهی اولی که رسیدیم، در حال دویدن بود برای رفع و رجوع…
تا آن روز ندیده بودمش. فقط خانم حسینی مسئول مرکز رشد گفته بود: «بیاید، مهمان داریم...» وقتی وارد کلاسمان شد، لبخند داشت؛ از آن لبخندهایی که حتی اگر نگاهت را برای لحظهای پایین…
چند وقتی است دیربهدیر اینستاگرامم را باز میکنم؛ این روزها جز خبر بد چیزی ندارد. عروسیها تبدیلشده به عزا، دلار در حال پرواز است، طلا آرزو شده، و امروز هم اعلامیهای که جز «وایوای»…
برای خادمی روزهای تشییع که ثبتنام کردم، طبق تقسیمبندی، محل حضور من در حوزهٔ هنری استان تهران تعیین شده بود؛ در محل اسکان دوستان روایتنویس. از اینکه قرار بود در چندقدمی آقا باشم،…
از ظهر که خبر تلخ رحلت شهادتگونهی همکارانم در مسیر بازگشت از مأموریت را شنیدم، شوکه بودم. عکسهای دیروز را که با هم بودیم مرور کردم. پیامهایی را که دوستان و همکاران میدادند…
از چند ماه پیش مدام تماس میگرفت و پیگیر زمان برگزاری مراسم وداع و تشییع آقای شهیدمان بود. تا به قول خودش: «برای آخرین امر دنیایی آقای شهید بتونیم کمکی کنیم؛ البته اگه لایق باشیم.» از…
دبیرستانی بودیم و میآمدی در حلقهی بچههای ما صحبت میکردی؛ آن زمانها تازه طلبه شده بودی ولی تبلیغ را رها نمیکردی. آخر خیابان تهران، یک کافهکتاب داشتی که طبقهی بالایی داشت و آنجا…
روز سوم وداع و تشییع بود. باید حوزه هنری را ترک میکردیم. وسایل جامانده را با ضربوزور میچپاندم توی کوله که آمد و بغلم کرد: «اگه دیگه ندیدمت خدافظ.» سفت فشارش و دادم و گفتم: «خیلی…
از در راهرو که وارد شدم، آمد جلو و اسمم را پرسید. توی لیست دنبال مشخصاتم گشت. چند دقیقهای ایستادم اما اسمم پیدا نشد. با صدای آرامی گفت: «ببخشید ولی اسمتون توی لیست نیست.» کلافه…
لقبش پسر آبی بود. این را بنر بالای سنگ مزارش به ما میگفت. وقتی دیروز خانهشان رفتیم، متوجه شدم کل خانواده آبیاند . پدر، او و دو برادر همتیمی بودند و مادر که بیشتر بیطرف بود. شهید…
دیشب همان ساعتهای اولیه، صدای انفجار میآمد. میدانستم فاصلهاش تا خانه دور است، اما گرومپگرومپ صدا روی اعصاب بود. خیلی زود خبرگزاری محلی از حملهٔ هوایی به نقطهای در شهر خبر داد و…