گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

لبخندی که خسته نشد

روزهایی که برای تشییع رفته بودیم تهران، یک خانم زیبا که البته خوش‌رویی‌اش زیبایی‌اش را دوچندان می‌کرد در محل اسکان بود. از همان لحظه‌ی اولی که رسیدیم، در حال دویدن بود برای رفع و رجوع…

لبخندی که ماند

تا آن روز ندیده بودمش. فقط خانم حسینی مسئول مرکز رشد گفته بود: «بیاید، مهمان داریم...» وقتی وارد کلاس‌مان شد، لبخند داشت؛ از آن لبخندهایی که حتی اگر نگاهت را برای لحظه‌ای پایین…

وای‌وای

چند وقتی است دیربه‌دیر اینستاگرامم را باز می‌کنم؛ این روزها جز خبر بد چیزی ندارد. عروسی‌ها تبدیل‌شده به عزا، دلار در حال پرواز است، طلا آرزو شده، و امروز هم اعلامیه‌ای که جز «وای‌وای»…

آقا مصطفی! خداحافظ

دبیرستانی بودیم و می‌آمدی در حلقه‌ی بچه‌های ما صحبت می‌کردی؛ آن زمان‌ها تازه طلبه شده بودی ولی تبلیغ را رها نمی‌کردی. آخر خیابان تهران، یک کافه‌کتاب داشتی که طبقه‌ی بالایی داشت و آنجا…

مثل خواهر

روز سوم وداع و تشییع بود. باید حوزه هنری را ترک می‌کردیم. وسایل جامانده را با ضرب‌وزور می‌چپاندم توی کوله که آمد و بغلم کرد: «اگه دیگه ندیدمت خدافظ.» سفت فشارش و دادم و گفتم: «خیلی…

خادمی‌ات قبول

از در راهرو که وارد شدم، آمد جلو و اسمم را پرسید. توی لیست دنبال مشخصاتم گشت. چند دقیقه‌ای ایستادم اما اسمم پیدا نشد. با صدای آرامی گفت: «ببخشید ولی اسم‌تون توی لیست نیست.» کلافه…

آسمان آبی، زمین سرخ

لقبش پسر آبی بود. این را بنر بالای سنگ مزارش به ما می‌گفت. وقتی دیروز خانه‌شان رفتیم، متوجه شدم کل خانواده آبی‌اند‌ . پدر، او و دو برادر هم‌تیمی بودند و مادر که بیشتر بی‌طرف بود. شهید…