پیرزن میوهفروش
پیرزن میوهفروش، گوشهی خیابان، کنار نوبرانههایش نشسته بود و تسبیح میگرداند. سیبهای سرخ و خوشرنگ او از دور برای ما خودنمایی میکرد. خواهرم گفت: «سیبهایش ترش و آبدار است. آنقدر…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
پیرزن میوهفروش، گوشهی خیابان، کنار نوبرانههایش نشسته بود و تسبیح میگرداند. سیبهای سرخ و خوشرنگ او از دور برای ما خودنمایی میکرد. خواهرم گفت: «سیبهایش ترش و آبدار است. آنقدر…
ـ میدونستید تهران رو گسله؟ یه گسلِ پدرمادردارها حالا اینو داشته باش لولههای گاز شهری رم عمود به این گسلا ساختن میفهمید یعنی چیییی؟ همینطور که وسایل را در اتاق جدید میچیدیم…
مرد میگفت هی میگویند کربلا و نجف، میهمان دارد. میهمان نداریم. سیدُالوَلی، خودش میزبان است. او دارد به دیدارِ جدش میآید، در خاکِ خودش.
«تل ابیب اتراب صارت ولد حیدر فلشوهه خلو البالستی یرعد والقواعد زلزلوهه»
به چهره چروکیدهاش خیره میشوم؛ چینهایی که هر کدام انگار روایت سالها رنج، کار و زندگیاند. با لهجه شیرین بیرجندی حرف میزند؛ همان لهجهای که گرما و صمیمیتش آدم را بیاختیار یاد…
نسبتشان را نپرسیدم؛ حالا یا قوموخویش بودند یا همشهری، مهم نبود که. مهم این بود دو تا زن با صورتهایی آفتابسوخته، ساعت چهار بعدازظهر، ظلِ آفتاب کفِ صحنِ مسجد جمکران بودند و…
نزدیک میدان فردوسی دیدمش. پلاستیک زبالهای دستش بود و ایستاده بود رو به جمعیت و با چشمهایش رفتوآمد مردم را تماشا میکرد. کرمانی بود؛ از صورت آفتابسوختهاش مشخص بود که زحمت کشیده…
صاحبخانه – ابومصطفی – پرسید که در عراق از آدمها چه میپرسم؟ چیزهایی گفتم و تهش گفتم که دارم دنبال پیوندهای روحی و معنوی بین شما و سید ایران میگردم. تکیه داده بود؛ صاف نشست و گفت:…
چشمان قرمزش را پشت عینک آفتابی پنهان کرده. دستنوشتهاش پایم را از ادامه دادن مسیر سست میکند. توی میدان انقلاب در تقاطع کارگر شمالی ایستاده. سر حرف را از مطالبه بازداشت کودتاچیان باز…
از بهشهر آمدهاند. همان ابتدای گفتگو حتی میخواست شمارهاش را هم بدهد تا هر وقت رفتم شمال، بروم خانهشان. گفتم من خودم هم از شمال آمدم؛ از رشت. هر دو خندیدند و ذوقزده شدند که همسایه…
ایستاده مقابل دوربین خارجیها و صحبت میکند. مصاحبهاش که تمام میشود، به امید اینکه بتوانم با خبرنگارها صحبت کنم، میپرسم: «اینا فارسی یا ترکی بلدن؟ ». میگه: «ها فارسی بلد هستن، من…
از تشییعت جا ماندم آقا. گفتند از خیابان دماوند هم رد میشوی، اما نیاوردنت. داشتم با بچهها و پرچم قرمزم به سمت میدان امامحسین میآمدم که گفتند از انقلاب شما را میبرند. از وسط راه…