گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

پیرزن میوه‌فروش

پیرزن میوه‌فروش، گوشه‌ی خیابان، کنار نوبرانه‌هایش نشسته بود و تسبیح می‌گرداند. سیب‌های سرخ و خوش‌رنگ او از دور برای ما خودنمایی می‌کرد. خواهرم گفت: «سیب‌هایش ترش و آب‌دار است. آن‌قدر…

خاکِ خودش

مرد می‌گفت هی می‌گویند کربلا و نجف، میهمان دارد. میهمان نداریم. سیدُالوَلی، خودش میزبان است. او دارد به دیدارِ جدش می‌آید، در خاکِ خودش.

سیِ خامنه‌ای

نسبت‌شان را نپرسیدم؛ حالا یا قوم‌وخویش بودند یا هم‌شهری، مهم نبود که. مهم این بود دو تا زن با صورت‌هایی آفتاب‌سوخته، ساعت چهار بعدازظهر، ظلِ آفتاب کفِ صحنِ مسجد جمکران بودند و…

پارتی‌بازی

نزدیک میدان فردوسی دیدمش. پلاستیک زباله‌ای دستش بود و ایستاده بود رو به جمعیت و با چشم‌هایش رفت‌وآمد مردم را تماشا می‌کرد. کرمانی بود؛ از صورت آفتاب‌سوخته‌اش مشخص بود که زحمت کشیده…

ارتباط ریشه‌دار

صاحب‌خانه – ابومصطفی – پرسید که در عراق از آدم‌ها چه می‌پرسم؟ چیزهایی گفتم و تهش گفتم که دارم دنبال پیوندهای روحی و معنوی بین شما و سید ایران می‌گردم. تکیه داده بود؛ صاف نشست و گفت:…

به اشتباه رهبر

چشمان قرمزش را پشت عینک آفتابی پنهان کرده. دست‌نوشته‌اش پایم را از ادامه دادن مسیر سست می‌کند. توی میدان انقلاب در تقاطع کارگر شمالی ایستاده. سر حرف را از مطالبه بازداشت کودتاچیان باز…

آقا می‌دونه ما اومدیم!

از بهشهر آمده‌اند. همان ابتدای گفتگو حتی می‌خواست شماره‌اش را هم بدهد تا هر وقت رفتم شمال، بروم خانه‌شان. گفتم من خودم هم از شمال آمدم؛ از رشت. هر دو خندیدند و ذوق‌زده شدند که همسایه…

آقا هنوز در خیابان است

از تشییعت جا ماندم آقا. گفتند از خیابان دماوند هم رد می‌شوی، اما نیاوردنت. داشتم با بچه‌ها و پرچم قرمزم به سمت میدان امام‌حسین می‌آمدم که گفتند از انقلاب شما را می‌برند. از وسط راه…