گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

عَلَمِ یکتا

عَلَمِ سبزِ چهارمتری دستِ یک دخترِ یازده‌ساله بود. تمامِ طولِ تجمع فقط با دخترهای هم‌سن‌وسالِ خودش دست‌به‌دستش می‌کردند و ندیدم به کسِ دیگری بدهند. اسمش یکتا بود. گفت از همان شب‌های…

عمران در خدمت هویت

دانشجو که بودیم، خبر رسید قرار است پیکر یک شهید در محوطه دانشگاه تشییع و همان‌جا به خاک سپرده شود. شاید برای خیلی‌ها، ماجرا در همان تشییع و تدفین خلاصه می‌شد؛ اما برای عده‌ای، آن…

پایتخت با آقا

با پرچم دور افتخار می‌زند، روی زمین پهنش می‌کند و روی اللهِ پرچم بوسه می‌زند. تلویزیونمان برای بار n‌ام، قهرمانی «نقی معمولی» را در سریال پایتخت قاب می‌کند. تکرارهای بی‌انتهای پایتخت…

نخلی در خاک شور

ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که زمین زیر پاهایم و تمام پنجره‌های اتاق لرزیدند. صدای انفجار بود. توی دلم گفتم: «یا خدا، مگه جنگ شد؟». من، نگهبانِ دربِ کمپِ کارکنان شرکت نفت بودم. شش روز از…

زیر سایه‌ی پهپادها

فاطمه اهل لبنان بود؛ از آن جنوبی‌هایی که زندگی‌شان با بمب و آتش عجین شده. روی مبل نشسته بود و خودش را کشیده بود جلو. بی‌مکث و با حرارت حرف می‌زد. با هر کلمه‌ای دست‌هایش بالا و پایین…

سه قاب

ده‌دقیقه بود خادمِ زینبیه آخرین سینیِ چای را چرخانده بود و نگاهش به استکانِ پُرِ من بود. خانمِ کناری گفت: «چایت سرد می‌شه.» من توی فکرِ تمام‌شدنِ روضه‌ها بودم و هرچه فکر می‌کردم یادم…

آفتاب دزد

بچه‌تر که بودم یک ترس بزرگ داشتم؛ ترس اینکه خورشید دیگر هیچ‌وقت طلوع نکند. شب‌ها سرک می‌کشیدم در حیاط و خداخدا می‌کردم که آفتاب فردا هم بالا بیاید و افق شهرک شهید زین‌الدین در قم را…

مهم وظیفه‌ام هست

دستش را بالا گرفته بود و صفحهٔ گوشی‌اش را روشن گذاشته بود که همه تصویر صفحهٔ گوشی‌اش را ببینند. نزدیکش شدم. پرسیدم: ـ تصویر کیه؟ ـ شهید حمیدرضا رجب‌زاده. ـ چرا این‌جوری داری نشونش…

من هاله‌ی اشک را در چشمانش دیدم هنگامی که از وطن سخن می‌گفت

می‌گفت: «من که کاری از دستم بر نمی‌آید، شماها هر شب توی خیابونید. منم هستما، ولی مشغول کارم. نه اینکه اصلاً شعار ندم، جارو می‌کشم و زیر لب شعارها رو تکرار می‌کنم ولی خب شما بلند شعار…