عَلَمِ یکتا
عَلَمِ سبزِ چهارمتری دستِ یک دخترِ یازدهساله بود. تمامِ طولِ تجمع فقط با دخترهای همسنوسالِ خودش دستبهدستش میکردند و ندیدم به کسِ دیگری بدهند. اسمش یکتا بود. گفت از همان شبهای…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
عَلَمِ سبزِ چهارمتری دستِ یک دخترِ یازدهساله بود. تمامِ طولِ تجمع فقط با دخترهای همسنوسالِ خودش دستبهدستش میکردند و ندیدم به کسِ دیگری بدهند. اسمش یکتا بود. گفت از همان شبهای…
دانشجو که بودیم، خبر رسید قرار است پیکر یک شهید در محوطه دانشگاه تشییع و همانجا به خاک سپرده شود. شاید برای خیلیها، ماجرا در همان تشییع و تدفین خلاصه میشد؛ اما برای عدهای، آن…
با پرچم دور افتخار میزند، روی زمین پهنش میکند و روی اللهِ پرچم بوسه میزند. تلویزیونمان برای بار nام، قهرمانی «نقی معمولی» را در سریال پایتخت قاب میکند. تکرارهای بیانتهای پایتخت…
ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که زمین زیر پاهایم و تمام پنجرههای اتاق لرزیدند. صدای انفجار بود. توی دلم گفتم: «یا خدا، مگه جنگ شد؟». من، نگهبانِ دربِ کمپِ کارکنان شرکت نفت بودم. شش روز از…
بنر محبوب من است. جملهای از آقاجان شهیدم که فرموده: «آمریکا محکوم به افول است» از شب اول تا حالا، کلمه به کلمهاش یادم انداخته ظلمت نماندنی است؛ شیطان حریف خدایم نیست؛ زمین، وعدهٔ…
جنگ خیلی نزدیک شده بود. آنقدر که من شبها با شمد گلدار نمازم میخوابیدم. نصفهشبی که خیابان غفاری را زدند، تازه چشمهام گرم شده بود که زمین لرزید. دستبهدست شدم و شمد و پتو و خواب…
فاطمه اهل لبنان بود؛ از آن جنوبیهایی که زندگیشان با بمب و آتش عجین شده. روی مبل نشسته بود و خودش را کشیده بود جلو. بیمکث و با حرارت حرف میزد. با هر کلمهای دستهایش بالا و پایین…
دهدقیقه بود خادمِ زینبیه آخرین سینیِ چای را چرخانده بود و نگاهش به استکانِ پُرِ من بود. خانمِ کناری گفت: «چایت سرد میشه.» من توی فکرِ تمامشدنِ روضهها بودم و هرچه فکر میکردم یادم…
بچهتر که بودم یک ترس بزرگ داشتم؛ ترس اینکه خورشید دیگر هیچوقت طلوع نکند. شبها سرک میکشیدم در حیاط و خداخدا میکردم که آفتاب فردا هم بالا بیاید و افق شهرک شهید زینالدین در قم را…
دستش را بالا گرفته بود و صفحهٔ گوشیاش را روشن گذاشته بود که همه تصویر صفحهٔ گوشیاش را ببینند. نزدیکش شدم. پرسیدم: ـ تصویر کیه؟ ـ شهید حمیدرضا رجبزاده. ـ چرا اینجوری داری نشونش…
مادرها اینطوریاند که هر روز بچههایشان را توی یک لباس جدید زندگی میکنند؛ توی سن و سال نیامده یکهو، دنیا را میگذارند روی دور تند و مینشینند پای بیست سال بعد به تماشا. بچه،…
میگفت: «من که کاری از دستم بر نمیآید، شماها هر شب توی خیابونید. منم هستما، ولی مشغول کارم. نه اینکه اصلاً شعار ندم، جارو میکشم و زیر لب شعارها رو تکرار میکنم ولی خب شما بلند شعار…