رهگذر بیچاره
روبهروی ساختمان ویرانِ «مدرسه شجره طیبه» ایستاده بودم و حیرانزده به آوارها نگاه میکردم. چند مرد با کمی فاصله، پشت سرم مشغول تفحص میانِ تلی از آوار بتنی بودند. صدای بیلزدنشان در…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
روبهروی ساختمان ویرانِ «مدرسه شجره طیبه» ایستاده بودم و حیرانزده به آوارها نگاه میکردم. چند مرد با کمی فاصله، پشت سرم مشغول تفحص میانِ تلی از آوار بتنی بودند. صدای بیلزدنشان در…
زیر پل شهید سیدحسن نصرالله، انتهای جمعیت روبهروی جایگاه «رادیو حماسه» ایستاده بودم. دو خانم با ظاهری متفاوت کنار هم ایستاده بودند و پرچم ایران را تکان میدادند. پوشش یکی از آنها…
بعد از طوفانالاقصی همه فکر و روحش بچههای غزه بودند. یک روز آمد خانه گفت: «در مدرسه میز کمک به غزه برپا کردند تا هرکه هرچه میتواند بیاورد.» غصه میخورد النگو ندارد که اهدا کند، اما…
به مرد مسنی که روبرویم لبهی میدان نشسته بود یکی از برگهها را داد و بعد نگاهی به من انداخت و رد شد. نفهمیدم معیارش چی بود که من نداشتم. روی دست بقیه سرک کشیدم تا ببینم چه چیزی را از…
۹ خرداد ۱۴۰۵ در یادداشت صفحات صبحگاهی نوشتم: امروز سه ماه است که در جنگ هستیم. من ولی ۱۱ ماه و ۱۵ روز است در جنگ هستم. ۲۴ خرداد کنار تخت بیمارستان، وقتی صورت خونی، سر شکسته، پایی که…
کارهایم کورس گذاشتهاند. آدم بیجان و بیرمق چطور میتواند در رقابتِ کار پشتِ کار، نفر اول باشد؟ بیرمق میروم تجمع. یکی دو تا کار را هم میبرم شاید یکی را تمام کنم. ایران اعلام کرده…
خیابان صاحب دارد. صدتا، هزارتا. شاید هم بیشتر. سرقفلی شرق میدان معلم دست سه نسل از بچههای ننه جهان و موکب قشقاییهاست. آن گوشه سهم خودشان است و آن را به هیچکسی نمیدهند. آتش به پا…
من هم مثل خیلیها، پررنگترین تصویری که از لاریجانی داشتم برای همان دعواهای معروفش با احمدینژاد بود؛ بهنظرم سیاستمدارِ محافظهکار و متکبری میآمد که مردمی نیست این تصویر را سالها…
تا همین چند روز پیش، ما از «امرآباد» فقط شنیده بودیم. پدربزرگم که ما آقاجان صدایش میکردیم، ۴۰ سال برای مردمش تب میکرد و آنها هم پیِ دردِ آقاجانِ ما بالا میآمدند؛ جانشان برای هم در…
بخش پایانی جنگ عین آدم است. این روزها بیشتر شبیه آدمی که دارد از بلوغ میگذرد. خیلی خودشتر، خیلی واقعیتر. بلوغ جنگ روی اخلاق آدمها اثر گذاشته. تا یک ماه و چند روزِ پیش دیدن بعضی…
با همسرم رفتیم سینما اسفند ببینیم. قصهی پسر عرب جنوبی به اسم علی هاشمی که یک طرح عملیاتی بکر آورده بود اما برای اجرایی شدنش مدام به مانع میخورد. یکی از موانع، توجیه فرماندهان…
منتظر ایستاده بودم تا پسرک روی دوش دوستانش از راه برسد. بالای لبشان تازه سبز شده بود. هنوز جا داشت قدشان بلندتر شود. هنوز پشت نیمکتهای چوبی مدرسه که مینشستند، زانویشان به جامیزی…