مردم برای تشییع نیامدند، مردم برای قیام آمدند!
از ساعت ۶ و نیم صبح، جمعیت گروه به گروه میآمدند و کمکم بیشتر میشدند. سرِ صبح سکوت بود و هر چه بیشتر میگذشت، صداهای در گلو ماندهی مردم که تبدیل به شعار شده بود، بیشتر میشد. مردم…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
از ساعت ۶ و نیم صبح، جمعیت گروه به گروه میآمدند و کمکم بیشتر میشدند. سرِ صبح سکوت بود و هر چه بیشتر میگذشت، صداهای در گلو ماندهی مردم که تبدیل به شعار شده بود، بیشتر میشد. مردم…
موهایش تقریباً یکدست سفید بود. چینهای صورتش بیشتر از شصت سال را نشان میداد. با همسرش جلوی درِ خانهشان، توی خیابان انقلاب، نشسته بودند و همراه موج جمعیتی که از خیابان میگذشت،…
گفت شوهرم کارگر است؛ ولی تهوتوی قضیه را درآوردم، گوسفند زیاد داشتند و دامدار بودند. اهل روستای «برغمد» خراسان رضوی است. ۲۵ سال پیش ازدواج کرده و مهریهاش را هم گرفته است. آقایی ۵۰…
نشسته بود روی جدول کنار خیابان. پر روسری مشکیاش را انداخته بود روی شانهاش. جلوی موهای سفیدش از روسری بیرون زده بود. انگار منتظر یک تلنگر بود تا اشکش دربیاید. گفت: «به یاد شوهرم…
اغراق نکردم اگر بگویم موهایش را با گِل شسته بود. چند ساعتی میشد از همدان رسیده بودند. میگفت: «روزی که بیت را زدند، خاکبرسر شدیم. حالا گِل آوردیم به مردم بزنیم، به نشانهی خاکبرسر…
اسمش اسراء الحیدری بود. از عراق آمده بود ایران برای دیدن مادر و خواهرش که جنگ رمضان شروع شد. گفت: «وقتی جنگ شروع شد، زمانی بود که میخواستم برگردم، ولی دلم نیامد؛ آقا را تشییع نکرده…
حتی نمیدانستم جنوب کرمان هم رودبار دارد. فکر میکردم رودبار فقط برای شمال کشورمان است. گفتند تازه رسیدهایم و یکسره آمدهایم جمکران و منتظریم تا با رهبر شهید خداحافظی کنیم. انتظار،…
در میان جمعیتی که از آن سوی مرز و در گرمای سوزان خود را به دوغارون رساندهاند، مردی آرامتر از دیگران قدم برمیدارد. عصایی در دست دارد و پای شکستهاش، هر قدم را برایش دشوارتر کرده…
عکس را که گرفتم شروع به صحبت کردیم. سید اعتماد موسوی یک زمانی راننده کامیون بوده و ترانزیت کار میکرد. با قدرت صدا را انداخت تو گلو و گفت: من زمانی که امام خمینی توی پاریس بود،…
«بزرگترین تشییع دنیا بدون پوشش رسانهای، هیچ صدایی نخواهد داشت » در تمام مسیر، این گزاره مدام توی سرم میچرخید. به این فکر میکردم که چه مسئولیت سخت و مهمی روی دوش بچههای رسانهی…
صبح توی مترو صدا بلند شد. زنی پرچم بهدوش داشت، با یکی که نشسته بود و نمیدیدمش صحبت میکرد؛ میگفت: «این همه شهید، این همه بچههای میناب بس نبود؟ نفهمیدین دوست کیه، دشمن کیه؟» حالا…
شال و کلاه کردهام بروم مصلی برای مراسم وداع. چشمم که به عکس حاجقاسم میافتد، پرت میشوم به خاطرات پدرم. با تنِ مجروح چقدر بالبال میزد خودش را برساند به تشییع سردار. بابا جانباز…