گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

دلِ آقا

موهایش تقریباً یکدست سفید بود. چین‌های صورتش بیشتر از شصت سال را نشان می‌داد. با همسرش جلوی درِ خانه‌شان، توی خیابان انقلاب، نشسته بودند و همراه موج جمعیتی که از خیابان می‌گذشت،…

جایزه‌ی سرِ ترامپ

گفت شوهرم کارگر است؛ ولی ته‌وتوی قضیه را درآوردم، گوسفند زیاد داشتند و دامدار بودند. اهل روستای «برغمد» خراسان رضوی است. ۲۵ سال پیش ازدواج کرده و مهریه‌اش را هم گرفته است. آقایی ۵۰…

فدای آقا

نشسته بود روی جدول کنار خیابان. پر روسری مشکی‌اش را انداخته بود روی شانه‌اش. جلوی موهای سفیدش از روسری بیرون زده بود. انگار منتظر یک تلنگر بود تا اشکش دربیاید. گفت: «به یاد شوهرم…

خاک‌برسر

اغراق نکردم اگر بگویم موهایش را با گِل شسته بود. چند ساعتی می‌شد از همدان رسیده بودند. می‌گفت: «روزی که بیت را زدند، خاک‌برسر شدیم. حالا گِل آوردیم به مردم بزنیم، به نشانه‌ی خاک‌برسر…

ما خسته می‌شیم؟!

حتی نمی‌دانستم جنوب کرمان هم رودبار دارد. فکر می‌کردم رودبار فقط برای شمال کشورمان است. گفتند تازه رسیده‌ایم و یکسره آمده‌ایم جمکران و منتظریم تا با رهبر شهید خداحافظی کنیم. انتظار،…

این راه گم نمی‌شود

عکس را که گرفتم شروع به صحبت کردیم. سید اعتماد موسوی یک زمانی راننده کامیون بوده و ترانزیت کار می‌کرد. با قدرت صدا را انداخت تو گلو و گفت: من زمانی که امام خمینی توی پاریس بود،…

فتنه در واگن

صبح توی مترو صدا بلند شد. زنی پرچم به‌دوش داشت، با یکی که نشسته بود و نمی‌دیدمش صحبت می‌کرد؛ می‌گفت: «این همه شهید، این همه بچه‌های میناب بس نبود؟ نفهمیدین دوست کیه، دشمن کیه؟» حالا…

آخرین پناه

شال و کلاه کرده‌ام بروم مصلی برای مراسم وداع. چشمم که به عکس حاج‌قاسم می‌افتد، پرت می‌شوم به خاطرات پدرم. با تنِ مجروح چقدر بال‌بال می‌زد خودش را برساند به تشییع سردار. بابا جانباز…