عشرالله
از پلههای مصلی که رو به جایگاه بالا آمدم، دیدم به قول ننه، «عشرالله» درگرفته. اسمش را هم خودش گذاشته بود. ننه هر وقت از تشییع کسی برمیگشت و هیبت جمعیت میگرفتش، میگفت: «ننه،…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
از پلههای مصلی که رو به جایگاه بالا آمدم، دیدم به قول ننه، «عشرالله» درگرفته. اسمش را هم خودش گذاشته بود. ننه هر وقت از تشییع کسی برمیگشت و هیبت جمعیت میگرفتش، میگفت: «ننه،…
صدایش زد: «حسنِ عسگری » این را که شنیدم به سمتِ صدا برگشتم. مردی قدبلند و سیاهپوست، گوشی را با دو دستش گرفته بود. چند ثانیه به گوشی خیره میشد؛ بعد سرش را بالا میآورد و یک پسر بچهی…
این دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت میکنم؛ از دوستانی که بیشترشان را شاید ۱۵ سال است که ندیدهام. روز به روز که به شروع مراسم نزدیک شدیم، این اعلام آمادگیها بیشتر شد. تمام…
اسمش ابوشمس است؛ بابای خورشید. بابای خورشید دارد برای خورشید خانه میسازد. میگوید: «میدانم جنگ میشود و من دوست دارم که به زعیمِ شهید بپیوندم و نمیخواهم زنوبچهام بیسرپناه…
دوباره برگشتم به حالوهوای ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ که سفرهی سحریمان پهن بود و آقای سلطانی، مجری سحرگاه شبکهی یک، از شدت گریه نمیتوانست ادامهی خبر را بخواند. زیرنویس را که دیدم، تازه فهمیدم…
به سرووضعشان میخورد دانشجو باشند و ایرانی؛ سال چهارمِ پزشکی بودند ولی ایرانی؟ نه. اهلِ منطقهای از کشمیر بودند که تحت حکومت هند است. دخترِ اول از سمت راست، اسمش «آفرین اقبال» است.…
صدای چیلیکِ گوشی که بلند شد، چشمهایش را باز کرد. بطری را گرفتم بالا و گفتم: «آب بیارم براتون؟» گفت: «نه، دیشب تا حالا بیدارم. نفهمیدم کِی خوابم برد.» ازش عذرخواهی کردم بابتِ اینکه…
مردم پشت پیکر آقا مصباح سینه میزدند و میخواندند: «آه ای خدا آقای ما حاجتروا شد، با خانواده رهسپار کربلا شد.» در میانهی مسیر، خانم میانسالی به ماشینی تکیه زده و ایستاده بود.…
اشتباه رفتم. مسیرِ ایستگاهِ مترو را برعکس رفتم. همین، ولی بابِ آشناییمان را باز کرد. اگر زودتر رسیده بودم، بعید بود در ایستگاهِ انقلاب و میانِ آن همه جمعیتِ نماز جمعه دانشگاه تهران…
از دور که دیدمش خندهام گرفت و با خودم گفتم: «این یکی دیگه خیلی خلاقیت به خرج داده » با خودم گفتم آدمها معمولاً عکس کسانی را دست میگیرند که دوستشان دارند، اما این مرد عکس خودش را…
صندوق نوشابه، شمع، صابون و تنباکو، چیزهای مشترک همه بقالیهاست. بقال محل ما قرص استامینوفن هم دارد؛ معنی واقعیِ وجودِ «شیر مرغ تا جان آدمیزاد» است. اما یک چیزِ مشترکترِ دیگر هم وجود…
در دل جمعیت عکاسی میکردم، صدایی از پشت سر آمد: «خانم؟ خانمی که داری عکس میگیری؟ » برگشتم سمت صدا، آقای مُسنی بود، اشاره کرد به دو صف عقبتر و گفت: «یک صحنه مهم اینجاست، بیا این خانم…