فتنه در واگن
صبح توی مترو صدا بلند شد. زنی پرچم بهدوش داشت، با یکی که نشسته بود و نمیدیدمش صحبت میکرد؛ میگفت: «این همه شهید، این همه بچههای میناب بس نبود؟ نفهمیدین دوست کیه، دشمن کیه؟» حالا…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
صبح توی مترو صدا بلند شد. زنی پرچم بهدوش داشت، با یکی که نشسته بود و نمیدیدمش صحبت میکرد؛ میگفت: «این همه شهید، این همه بچههای میناب بس نبود؟ نفهمیدین دوست کیه، دشمن کیه؟» حالا…
شال و کلاه کردهام بروم مصلی برای مراسم وداع. چشمم که به عکس حاجقاسم میافتد، پرت میشوم به خاطرات پدرم. با تنِ مجروح چقدر بالبال میزد خودش را برساند به تشییع سردار. بابا جانباز…
از پلههای مصلی که رو به جایگاه بالا آمدم، دیدم به قول ننه، «عشرالله» درگرفته. اسمش را هم خودش گذاشته بود. ننه هر وقت از تشییع کسی برمیگشت و هیبت جمعیت میگرفتش، میگفت: «ننه،…
صدایش زد: «حسنِ عسگری » این را که شنیدم به سمتِ صدا برگشتم. مردی قدبلند و سیاهپوست، گوشی را با دو دستش گرفته بود. چند ثانیه به گوشی خیره میشد؛ بعد سرش را بالا میآورد و یک پسر بچهی…
این دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت میکنم؛ از دوستانی که بیشترشان را شاید ۱۵ سال است که ندیدهام. روز به روز که به شروع مراسم نزدیک شدیم، این اعلام آمادگیها بیشتر شد. تمام…
اسمش ابوشمس است؛ بابای خورشید. بابای خورشید دارد برای خورشید خانه میسازد. میگوید: «میدانم جنگ میشود و من دوست دارم که به زعیمِ شهید بپیوندم و نمیخواهم زنوبچهام بیسرپناه…
دوباره برگشتم به حالوهوای ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ که سفرهی سحریمان پهن بود و آقای سلطانی، مجری سحرگاه شبکهی یک، از شدت گریه نمیتوانست ادامهی خبر را بخواند. زیرنویس را که دیدم، تازه فهمیدم…
به سرووضعشان میخورد دانشجو باشند و ایرانی؛ سال چهارمِ پزشکی بودند ولی ایرانی؟ نه. اهلِ منطقهای از کشمیر بودند که تحت حکومت هند است. دخترِ اول از سمت راست، اسمش «آفرین اقبال» است.…
صدای چیلیکِ گوشی که بلند شد، چشمهایش را باز کرد. بطری را گرفتم بالا و گفتم: «آب بیارم براتون؟» گفت: «نه، دیشب تا حالا بیدارم. نفهمیدم کِی خوابم برد.» ازش عذرخواهی کردم بابتِ اینکه…