برچسب

جنگ_رمضان

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

ما خسته می‌شیم؟!

حتی نمی‌دانستم جنوب کرمان هم رودبار دارد. فکر می‌کردم رودبار فقط برای شمال کشورمان است. گفتند تازه رسیده‌ایم و یکسره آمده‌ایم جمکران و منتظریم تا با رهبر شهید خداحافظی کنیم. انتظار،…

این راه گم نمی‌شود

عکس را که گرفتم شروع به صحبت کردیم. سید اعتماد موسوی یک زمانی راننده کامیون بوده و ترانزیت کار می‌کرد. با قدرت صدا را انداخت تو گلو و گفت: من زمانی که امام خمینی توی پاریس بود،…

فتنه در واگن

صبح توی مترو صدا بلند شد. زنی پرچم به‌دوش داشت، با یکی که نشسته بود و نمی‌دیدمش صحبت می‌کرد؛ می‌گفت: «این همه شهید، این همه بچه‌های میناب بس نبود؟ نفهمیدین دوست کیه، دشمن کیه؟» حالا…

آخرین پناه

شال و کلاه کرده‌ام بروم مصلی برای مراسم وداع. چشمم که به عکس حاج‌قاسم می‌افتد، پرت می‌شوم به خاطرات پدرم. با تنِ مجروح چقدر بال‌بال می‌زد خودش را برساند به تشییع سردار. بابا جانباز…

عشرالله

از پله‌های مصلی که رو به جایگاه بالا آمدم، دیدم به قول ننه، «عشرالله» درگرفته. اسمش را هم خودش گذاشته بود. ننه هر وقت از تشییع کسی برمی‌گشت و هیبت جمعیت می‌گرفتش، می‌گفت: «ننه،…

بهترین قائد

صدایش زد: «حسنِ عسگری » این را که شنیدم به سمتِ صدا برگشتم. مردی قدبلند و سیاه‌پوست، گوشی را با دو دستش گرفته بود. چند ثانیه به گوشی خیره می‌شد؛ بعد سرش را بالا می‌آورد و یک پسر بچه‌ی…

میزبانیِ مثنی و فرادی

این دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت می‌کنم؛ از دوستانی که بیشترشان را شاید ۱۵ سال است که ندیده‌ام. روز به‌ روز که به شروع مراسم نزدیک شدیم، این اعلام آمادگی‌ها بیشتر شد. تمام…