برچسب

جنگ_رمضان

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

پدر خورشید

اسمش ابوشمس است؛ بابای خورشید. بابای خورشید دارد برای خورشید خانه می‌سازد‌. می‌گوید: «می‌دانم جنگ می‌شود و من دوست دارم که به زعیمِ شهید بپیوندم و نمی‌خواهم زن‌وبچه‌ام بی‌سرپناه…

فراتر از سیاست

دوباره برگشتم به حال‌وهوای ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ که سفره‌ی سحری‌مان پهن بود و آقای سلطانی، مجری سحرگاه شبکه‌ی یک، از شدت گریه نمی‌توانست ادامه‌ی خبر را بخواند. زیرنویس را که دیدم، تازه فهمیدم…

سوگ بی‌مرز

به سرووضع‌شان می‌خورد دانشجو باشند و ایرانی؛ سال چهارمِ پزشکی بودند ولی ایرانی؟ نه. اهلِ منطقه‌ای از کشمیر بودند که تحت حکومت هند است. دخترِ اول از سمت راست، اسمش «آفرین اقبال» است.…

نانِ شرف

صدای چیلیکِ گوشی که بلند شد، چشم‌هایش را باز کرد. بطری را گرفتم بالا و گفتم: «آب بیارم براتون؟» گفت: «نه، دیشب تا حالا بیدارم. نفهمیدم کِی خوابم برد.» ازش عذرخواهی کردم بابتِ اینکه…

محله برو بیا

صندوق نوشابه، شمع، صابون و تنباکو، چیزهای مشترک همه بقالی‌هاست. بقال محل ما قرص استامینوفن هم دارد؛ معنی واقعیِ وجودِ «شیر مرغ تا جان آدمیزاد» است. اما یک چیزِ مشترک‌ترِ دیگر هم وجود…

ترجمه‌یِ عشق

در دل جمعیت عکاسی می‌کردم، صدایی از پشت سر آمد: «خانم؟ خانمی که داری عکس می‌گیری؟ » برگشتم سمت صدا، آقای مُسنی بود، اشاره کرد به دو صف عقب‌تر و گفت: «یک صحنه مهم اینجاست، بیا این خانم…